غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
329
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
تعالى بثبوت پيوسته كه در اوايل اوقات خلافت ناصر فى سنهء سبع و سبعين و خمسمائه خواجه احمد بن خواجه مودود چشتى وفات يافت و او در سنهء سبع و خمسمائه متولد شده بود و بعد از وصول بسن رشد و تميز در قصبهء چشت قائممقام پدر بزرگوار خود گشت و مدتى بتربيت مريدان و مستفيدان قيام نموده حضرت رسول صلى اللّه عليه و سلم را بخواب ديد كه فرمود اى احمد اگر تو مشتاق ما نيستى ما مشتاق توئيم بنابرآن خواجه احمد سه يار موافق پيدا كرده روى بمدينه طيبه آورد و بعد از طواف روضهء مقدسهء خير الانام عليه السّلام و گذاردن حج اسلام مراجعت فرموده ببغداد شتافت و در خانقاه شيخ شهاب الدين سهروردى فرود آمده شيخ او را تعظيم بسيار نمود و ناصر خليفه بنابر خوابى كه ديده بود خواجه احمد را طلبيده وظايف اكرام و احترام بتقديم رسانيده و مبلغى برسم تحفه به نظر خواجه احمد آورد آن جناب جهة خاطر خليفه اندكى از آن برداشته چون از مجلس بيرون آمد همه را بر فقرا قسمت نمود و بجانب خراسان توجه فرمود و در سنهء ثمان و سبعين و خمسمائه محدث و مورخ اندلس ابو القاسم خلف بن عبد الملك القرطبى و سيد عابد سيدى احمد بن ابى الحسن الرفاعى وفات يافتند و سيدى احمد رضى اللّه عنه از اولاد امجاد امام عاليمقام موسى الكاظم عليه السّلام بود و جمال حالش بكمالات صورى و معنوى آرايش داشت و در كتب سلف و خلف از وى كرامات و خوارق عادات بسيار منقولست و در سنهء اربع و ثمانين و خمسمائه ابو بكر محمد بن موسى الحازمى الهمدانى بجهان جاودانى شتافت و در سنهء سبع و ثمانين و خمسمائه شيخ شهاب الدين السهروردى المقتول در حلب قرين انواع تعب شده راه سفر آخرت پيش گرفت در نفحات مذكور است كه نام شيخ شهاب الدين مقتول يحيى بن حسن بود و او در حكمت مشائيان و اشراقيان تبحر تمام داشت و در آن باب تصنيفات لايقه و تأليفات رايقه نمود و بعضى او را بدانستن علم سيميا نسبت دادهاند و حكايت كردهاند كه روزى شيخ شهاب الدين با جماعتى از دمشق بيرون آمد و برمهء رسيد همراهانش گفتند ما را يكسر گوسفند ضرورتست و ده درم بتركمانى كه مالك گوسفندان بود داده گوسفندى بزرگ گرفتند تركمان آغاز مضايقه كرد كه گوسفندى خردتر بگيريد شيخ اصحاب را گفت شما برويد و گوسفند را ببريد كه من ويرا خوشنود سازم ايشان برفتند و شيخ با تركمان آغاز مكالمه نموده در باب تسلى خاطر او سخنان ميگفت تا مصاحبانش مقدارى مسافت طى كردند آنگاه از عقب ايشان در دويدن آمد و تركمان نيز در پى وى دويده فرياد ميزد چون بوى رسيد دست چپش را بگرفت و بكشيد كه كجا ميروى آن دست از شانه جدا شد و در دست تركمان بماند و خون از آن ميرفت تركمان بترسيد و دست ويرا بينداخت و بگريخت و شيخ آن را برداشته بياران پيوست و حال آنكه منديلى در دست وى بود و از آنچه تركمان مشاهده نمود اثرى ظاهر نبود در تاريخ امام يافعى مسطور است كه شيخ شهاب الدين در آخر عمر متهم شد به آنكه در اعتقاد موافق حكماء متقدمين است بنابرآن علماء حلب فتوى نوشتند كه قتل وى واجب است